بابام گفت پسر ببین دور و برت کی سبد کالا میفروشه...گفتم وات؟ 

گفت از همینا که پارسال شروع کردن دو سه ماه بدن، میرفتی خرید می کردی یارانه نصف پولشو حساب می کرد

هاااا مگه میدن هنوز ؟ فکر کردم رئیسی که کنسل شد اینم کنسل شده؟

گفت : کنسل شده بود باز شب عیدی به فکرش افتاده ان . بعد بابام یه لیست دستم داد از رب گوجه تا گوشت گوسفندی

لیستش طولانی بود و تعجبیه اگه یارانه ما چهارتا کفافش رو بده

الان بعد از دو ساعت ظرفشوری اینجا نشسته ام و عوض جمع کردن میزهایی که ملت سحریشون( آر یو کیدینگ آس؟؟؟) رو روش خورده ان به ماجراهای ایرانی فکر می کنم.

به اینکه وزیر اقتصاد کنسل شد ولی رئیس جمهور سه ماه وقت داره جانشینشو معرفی کنه

به اینکه رئیسی کنسل شد ولی کسی نگفت حالا تا سر موعد انتخابات بعدی معاونش جاش وایسه و حالا ببینیم جنگ خاورمیانه چی میشه و ...بلکه چون خیلی مهم بود شخص رئیس جمهور رو مردم انتخاب کرده باشن(آر یو بیلیو دت؟ وای؟)   کلی التماس به مردم  کردن تا چارتا مثل بابا مامان من تشویق شدن  برن رای بدن و نمی دونم کدوم کله گنده آمریکایی یا کجایی گفته بود یا للعجب! اینا پنجاه روزه حلش کردن ما یک سال کار می کنیم تا یه کاندیدایی رو بیاریم پای صندوق نهایی

به این فکر می کنم که عین ریخت و پاشهای روی میزها اینجا همه چی ریخت و پاشه.و من جمله دموکراسی! 

دموکراسی به چه دردی می خوره وقتی اقتصادت اینقدر خرابه؟ 

همین قذافی روانی جنایت کار حرم سرا باز، با دیکتاتوری در عرض سی سال اون لیبی خشک رو آباد کرد. پروژه های بزرگ آبرسانی، طرح تشویقی اعطای خونه به زوجهای جوان برای  تشویق به افزایش جمعیت، رشد فناوریهای دفاعی و هسته ای...تو هیچ کدومشم به دموکراسی احتیاج پیدا نکرد.

کارش به جایی رسیده بود که نفت رو با طلا عوص می کرد و زیر بار دلار نمی رفت.

دموکراسی چی کاره است وقتی دلار سرور مناسبات کشوره؟

چرا ایرانی یه کم دیکتاتوری حرفه ای در سطح کلان نداره؟ 

آخه چرا توی مسابقاتی نفر اولیم که کلا سر کاریه؟ 

انرژی اتمی وقت تلف کردنه . باید نیرو ناخودآگاه رو وقتی داره مرگ رو انکار می کنه تحت کنترل در بیارن.طی این فرآیند آتشینه که اعتقاد به وجود میاد  و اگه آتش به اندازه کافی داغ باشه یقین به وجود میاد. این به اصطلاح اهل معنویتا که سنت مصرف گرایی غربی قاتل روح رو نقد می کنن و میگن آسایش در مرگه  فکر می کنن این معنا فقط در مورد دارایی های مادی مصداق داره. ولی اگر آسایش در مرگ باشه پس باید در مورد مادر تمام آسایش ها هم مصداق  داشته باشه یقین و باوره. 

راحت تر از کاناپه چرمی جکوزی اختصاصی که سریعتر از ریموت کنترل در پارکینگ، روح فعال رو به قتل می رسونه. ولی در برابر طعمه یقین سخت میشه مقاومت کرد. برای همین همیشه مثل من باید چشمت به کل فرآیند باشه. با اینکه تمام تصاویر جهان رو دیده ام و صداهای زمزمه وار رو شنیده ام می تونم تمامشون رو  انکار کنم  و در برابر احساس  خاص بودن و اعتماد به جاودانگی از خودم مقاومت نشون بدم چون می دونم تمام اینا کار مرگه.

مرگ و انسان پرکارترین نویسندگان روی زمین هستند. خروجیشون حیرت آوره.ناخودآگاه انسان و مرگ گریز ناپذیر به همراهی هم بودا و امثالش رو نوشته ان.تازه اینها فقط شخصیت ها هستند. بقیه چی؟ شاید همه چی. این همکاری موفق شاید همه چیز رو در این دنیا خلق کرده به جز خود دنیا. هر چیز موجود به جز چیزهایی که از اول همینجا بودن و ما پیداشون کردیم.

می فهمی چی میگم؟ فرآیند رو متوجه می شی؟

بیکن بخون برنگ بخون فروم بخون همه شون همینو میگن.انسانها چنان خودآگاه پیشرفته ای پیدا کرده اند که باعث شده از تمام حیوانات دیگه متمایز شده ان. ولی این ناخودآگاه یه فرآورده ی جمعی هم داشته. ما تنها موجودی هستیم که به فانی بودنمون آگاهی داریم.این حقیقت به قدری ترسناکه که آدمها از همون سالهای اول زندگی اونو تو اعماق ناخودآگاهشون دفن می کنن. و همین ما رو به ماشینهایی پر زور تبدیل کرده.کارخانه های گوشتی تولید معنا، معناهایی رو که به وجود میارن تزریق می کنن به پروژه های نامیرا شدنشون.مثلا بچه هاشون یا آثار هنریشون یا کسب و کارشون یا کشورشون.

چیزهایی که باور دارن از خودشون بیشتر عمر می کنن.ولی مشکل اینجاست که مردم حس می کنن برای زندگی به این باورها نیاز دارن ولی به طور ناخودآگاه به خاطر همین باورها متمایل به نابود کردن خودشون هستند. برای همینه که آدمی خودشو برای هرفی دینی قربانی می کنه.اون برای خدا نیست که می میره.

به خاطر ترس کهن ناخودآگاهه. بنابراین همین ترسه که باعث میشه به خاطر چیزی که ازش وحشت داره بمیره.

می بینی طنز پروژه های ابدی اینه. با اینکه ناخودآگاه به این قصد طراحی شده ان که آدمو گول بزنن تا فکر کنه خاصه و نمی میره ولی حرص و جوش خوردن بابت همین پروژه است که باعث مرگ انسان میشه.

بعد بی حرکت نشست . چهره طوفانی اش امواج پایان ناپذیر اضطراب را به سمت من روانه کرد.

معلوم بود منتظر نظر مثبت و فرمان بردارانه من است. ساکت ماندم . گاهی اوقات هیچ چیز به اندازه سکوت نیشدار نیست.

گفت خب نظرت چیه

- اصلا نفهمیدم چی گفتی

صدای نفس کشیدنش بلند شد. انگار در حالیکه من روی کولش نشسته بودم در ماراتن دویده بود.راستش سخنرانیش چنان تاثیر عمیقی روی ذهنم گذاشته بود که شاید الان هم یک جراح بتواند ردش رل روی مغزم تشخیص بدهد.

نه فقط به این خاطر که دانه ای در ذهنم کاشت  و باعث شد به تمان احساسات و ایده هایم که به نظر معنوی می آمدند شک کنم. بیشتر به این خاطر که هیچ چیز دردناک تر و عذاب آور تر از تماشای فیلسوفی نیست که به واسطه ی تفکراتش گوشه ای رانده شده و آن شب بود که برای اولین بار آن گوشه ی وحشتناک را دیدم. بن بست افسرده اش را. جایی که خود را در برابر تمام پیشامدهای عرفانی و مذهبی زندگیش واکسینه کرده بود.

آن شب بود که متوجه شدم او نه تنها شکاکی است که به حس ششم اعتماد ندارد بلکه یک ابر شکاک است که به پنج حس دیگر هم نه اعتماد دارد نه اعتقاد.

ناگهان پدرم دستمالش را پرت کرد توی صورتم و غرید می دونی چیه من دست از تو می شویم 

گفتم صابون یادت نره

اگر میخوای بزنی به جاده بزار یه هشداری بهت بدم. اسمشو بزار هشدار جاده. نمی دونم چه جوری بهت بگم. بابا ماسک متفکرش را زد.نفسهایش کوتاه شد و برگشت به زوجی که پشت سرمان نشسته بودند گفت آرام حرف بزنند.بعد ناگهان هشدارش شروع شد

مردم همیشه شکایت می کنند که چرا کفش ندارند تا اینکه یک روز آدمی را می بینند که پا ندارد و بعد غر می زنند که چرا ویلچر اتوماتیک ندارند. چرا؟ چی باعث میشه که به طور ناخودآگاه خودشونو از یه سیستم ملال آور به یه سیستم دیگه پرت کنن؟ چرا اراده فقط معطوف به جزئیاته و نه کلیات؟

چرا به جای کجا باید کار کنم نمی گی چرا باید کار کنم؟

چرا به جای چرا باید تشکیل خانواده بدم میگی کی باید تشکیل خانواده بدم؟

چرا ناگهان تغییر کشور نمی دیم؟ چرا همه فرانسویا نمی رن اتیوپی و بعد همه اتیوپیایی ها برن انگلستان و همه انگلیسیها برن کارائیب و به همین ترتیب تا زمین رو بالاخره به همون شکلی که باید قسما کنیم و به وفاداری شرم آور و خودخواهانه و سفاکانه و متعصبانه نسبت به خاک خلاص بشیم؟

چرا اراده حروم موجودی میشه که انتخابهای بی شماری داره ولی تظاهر به داشتن فقط یکی دو انتخاب می کنه؟

گوش کن آدما شبیه زانوئی می مونن که یه چکش کوچیک لاستیکی بهشون می خوره. نیچه یه چکش بود. شوپنهاور یه چکش بود. داروین یه چکش بود. من نمی خوام چکش باشم چون نمی دونم زانو چه واکنشی نشون میده.

دونستنشم ملال آوره. این رو میدونم. چون می دونم که مردم اعتقاد دارن. مردم به اعتقاداتشون افتخار می کنن.این غرور لوشون میده.این غرور غرور مالکیته. 

من شهود داشتم و متوجه شدم تمام بینشها چیزی جز سروصدا نیستند . من تصویر دیدم ، صدا شنیدم بو حس  کردم ولی نادیده شون گرفتم.همونطور که ازین به بعد هم نادیده شون می گیرم.من این راز و رمزها رو نادیده می گیرم چون دیده مشون.من بیشتر از خیلی  از آدما دیده ام.ولی اونا باور دارن و من نه. اون وقت چرا من باور ندارم؟ به خاطر اینکه من می تونم فرایند موجود رو ببینم.این اتفاق زمانی می افته که مردم مرگ رو می بینن. یعنی همیشه

اونا مرگ رو می بینن ولی فکر می کنن روشنایی دیده ان.این برای منم اتفاق می افته. وقتی ته دلم حس می کنم دنیا معنایی داره. می دونم که این معنا در حقیقا مرگه.ولی چون دوست ندارم مرگ رو در روز روشن ببینم ذهنم توطئه می کنه و میگه گوش کن : نگران نباش تو موجود ویژه ای هستی. تو معنا داری دنیا معنا داره. حسش نمی کنی؟ ولی من هنوز مرگ رو می بینم و حس می کنم.ولی ذهنم میگه به مرگ فکر نکن. لا لا لا لا تو همیشه زیبا و با معنا باقی می مونی.و  هیچ وقت نمی میری. هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت.

مگه راجع به روح جاودانه نشنیدی؟ خب تو یه خوبشو داری

و من میگم شاید و ذهنم می گه به این طلوع لعنتی نگاه کن. به این کوه ها نگاه کن. به این درختای لامصب نگاه کن. از کجا می تونی اومده باشی جز از پیش خدا که تو رو تا ابد توی آغوشش تکون میده؟ 

و من کم کم می تونم شروع کنم به ایمان آوردن به حوضچه های متعالی. همه همین طورن همین جوری شروع میشه

ولی من شک دارم

ذهنم میگه نگران نباش تو نمی میری دست کم تا مدتها نمی میری. جوهر تو نابود نمی شه. اون چیزایی که ارزش نگهداری دارن ...

یه بار تمام دنیا رو از تختم دیدم ولی ردش کردم.

یه بار آتشی دیدم که از داخلش یکی به من گفت: تو بخشیده میشی ولی اونو هم رد کردم.چون می دونم تمام صداها از درون میاد.

 

چطوری میشه با تو دوست شد خودت بگو تو که معتقدی نباید آدم سخت بهش بگذره و حاضر نیستی کمی فشار رو تحمل کنی ؟ چطور؟ هان....تو که سریع و با هر چی و هر کی دم دستته خودتو ارضا می کنی چطوری می خوای به عشق بزرگ برسی؟ واقعا روت زیاده و متنفر نبودن از تو یه ضعف بزرگه برای هر کسی که باهات دم خور شه و بشناسه تورو و یه غفلت بزرگ برای اونایی که نشناسنت.

گفته بودی حس می کنم عشق ما به این جنگ مرتبطه و خیال پرورونده بودی که اگر جنگ عاقبت به خیر بشه شاید هم به هم برسیم. بزار سرنوشتت رو تلمود کنم بدم دستت تا هر وقت خواستی خودت یا روحت پای دیوار ندبه دست بگیری و باهاش زار بزنی. من هرگز دوستت نخواهم داشت و هرگز از کنارت راهم کج نخواهد شد. من از تو متنفرم.تو پیش پا افتاده ترین دختری هستی که دیدم. اگر میلیونها سال قبل یه عده دایناسور توی خمیر کره ی خاورمیانه نمرده بودند و نفت نشده بودند کی خاورمیانه اینقدر شعله ور می شد؟ و کی گذار ما به هم می افتاد؟ ولی اگر خاورمیانه و دایناسورها هم بخشی از نقشه ی روح تو در عالم قبل از تولد بوده اند باز هم به نظرم حقیر میای و  مقاومت من سرجاشه. میلیونها سال بعد در قیامت هم یک قطره نفت سیاه از استخوانهای من به تو نخواهد رسید...هر وقت دلت تنگ شد این تلمود رو مرور کن و به خودت نگاه کن ببین در همه عمرت در همه باقی مانده عمرت چی قراره ازت به جا بمونه؟ حتی یکی از طرحهایی رو که شروع کردی به جایی نرسوندی و این به نظرم عذاب مناسبیه برای کسی با استعدادهای تو که حاضر نیست سختی بکشه و خودخواهی های خودش رو جای عشق در گوش پسرها زمزمه می کنه...ناتالیا از کنارت رد شده بود  اون می گفت که تو گمشده زیاد داری و در این و اون مرد دنبال گمشده ات هستی. به من هیچ ربطی نداره ولی برو تلمودت رو درست نگاه کن و ببین اگر قایم باشک بازی تو با گمشده هات تا ابد ادامه پیدا کنه خوشحال میشی یا ناراحت. از اینکه دایناسورها، نفت، خاورمیانه و هر مزخرف دیگه ای توی این دنیای حقیقتا حقیر باعث شد روحم در کنار روحت به سر ببره و شکنجه بشه متاسف نیستم. مهم باقی ابدیتی هست که برجاست.  و توئی که ربطی بهش نداری

اینها رو میدم به عبری براش ترجمه کنن و می فرستم براش...

داستان آشنایی و نفرت بماند برای بعد

دوم ژانویه بیست بیست و پنج.

موجود ماستی  هستم. نه شدیدا جذب میشم و نه شدیدا منزجر.

نه کسی ازم خوشش میاد نه کسی ازم بدش میاد.

اما امشب که بناست بریم خونه عموم و اصلا دوست ندارم برم تازه می فهمم که هستن آدمایی که ازشون منزجر باشم. یکیش همین زنعموم....

حالا شاید نگاه اول چیزی برای انزجار پیدا نکنیها....ولی زن فضول و دهن لقیه. و تا حد اسهال اسیدی ادعای خیرخواهی و دوستی داره برای همه.

ولی بیش از همه چیز از قیافه ش بدم میاد .

از چشمای پف کرده و پیشونی لکه دارش بدم میاد و از سلام احوال پرسی مردونه و جلفش و از دست پختش.

انگاری جدی از روی آشپزی کردن آدمها میشه به ذاتشون پی برد.

یه بار برداشته بود چند کیلو ماهی کیلکا رو بدون باز کردن شکم و پولک پخته بود، رب انار و گردو هم به این شاهکارش زده بود، نه ما لب زدیم نه بابام که همه ش طرفداریشونو می کنه.

یه دفه هم، اون قدیما که خونه شون مونده بودیم لقمه مدرسه منو گذاشته بود، رفتنی با آب و تاب گفت برات ساندویچ گذاشتم، تو مدرسه تا دهن زدم بالا آوردم، هنوزم نمی دونم چی بود اون مایع لزج لای نون.... 

حالا این بانوی مکرمه بعد چهل و اندی، سن  افتاده تو خط دکترا گرفتن و بهش یه پستی توی رایزنی فرهنگی نمی دونم کدوم کشوری  پیشنهاد داده ان و همین روزاس که پاشن دسته جمعی برن اونجا، از کشوراییه که قبلنها مال ایران بوده، نمی دونم قرقیزستان کجا....

فقط خدا رحم کنه چی میخواد از ایرانیها اونجا به نمایش بزاره....

پارسال این زنعموی فاضل، معلم مدرسه  برادرزاده ام بود،

به بچه داداشم تکلیف شب یلدا گفته بود  باید ده بسته آجیل و میوه درست کنند و بین نیازمندان توزیع کنند.

 

خرید و بسته بندی مشکلی نداشت، اول برجم بود بالاخره کارتها کار می کردند،

 

برای توزیعش به این فکر می افتن که بیان طرفهای کافه ما، و دم سطلهای زباله شهرداری کمین کنند تا زباله گردها رو خفت گیری نموده بهشون بسته بدهند، حتی آدرس پیرزنهای تنهای محله رو هم بهشون میدم.....

 

خوب که یخ کردن برگشتن پیش خودم، فقط دو تا بسته توزیع کرده بودند....نیازمندها که پیداشون نبوده باقی  مردم، شیک و پیک در حال مهمونی رفتن بوده ان و بسته قبول نمی کرده ان

 

 

 

 

آقای محمودی، صاحب آموزشگاه موسیقی بالای سرمون، باز افتخار دادند و دیروز عصر، سری به ما زدند.

این پیرمرد کراوات بسته که توی این گرما، کت شلوار می پوشه واقعا عتیقه ایه...

افکار و عقایدشم ...

دیروز گوش نادر رو گیر آورده

البته نادر یه سندرمی داره که به پیرمرد پیرزنها خیلی علاقمنده و اون ها هم بهش...

و نشسته میگه 

بالگرد رئیسی رو کائنات کوبوند توی کوه، این پزشکی رو هم کائنات آورد بالا رئیسش کرد.

نادر می پرسه چطور مگه؟

جواب از استاد میاد که: هیشکی باورش نمیشد تو این جنگ اسرائیل و حماس، ایران انگشتشم تکون نده. حتی آمریکا هم باورش نمیشد.

اون اولاش یه قپی ای در کردند که ما بمب ساعتی هستیم و اگه نتانیاهو بمبارونای غزه رو تموم نکنه به ساعت صفر می رسیم و ...

اما ظاهرا بعدش این بمب ساعتی رو خنثی کردند!

نادر گفت:

ولی نتانیاهو همه ش میگه هر چی می کشیم از دست ایرانه، از این ور  ایرانیام میگن هر چی می کشیم از دست اسرائیل و فلسطین و لبنانه

پیرمرده با چشمهای عقابیش گفت: ساده نباش

رژیم ایران به نفعشه این جنگ کش پیدا کنه، اسرائیل سرش گرم خودشه و اون خوابی که با الهام علی اف برای ایران دیده بودند رو فعلا دست برداشته اند ازش ...

ولی اینکه ایران اینقدر موش شد ه که یه پنجول گربه ای هم نمی کشه...این دیگه اشتباهه

نادر گفت:

 نه عملیات موشکی شون رو یادت نیست مگه؟

پیرمرد ه گفت: بدک نبود ولی باید ادامه پیدا می کرد...اونم یه جورایی توی رودر وایسی انجامش دادند ...

کلا ایران و آمریکا و اسرائیل و روسیه با هم خیلی رودروایسی دارند وبیشتر از همه چیز تعارفهای شاه عبدالعظیمی مبادله می کنن

ولی ایران اگه باعث و بانی شلوغ کاریهای حماس هم نباشه، توش مقصره و حالا باید جواب خونها رو بده...

جوابشم میده دیگه .

از دو دوزه بازی و دورویی ش کائنات خسته شد زد رئیسی چفیه به گردن رو با پزشکی سه تیغ عوض کرد!

 

نادر گفت: به نظرت ترامپ بیاد چی میشه؟

محمودی گفت: ترامپ همه کارها رو یکسره می کنه....دیگه وسط بازی و سیاست بازی بسه

توی کتاب رسیدم به اینجا که نوشته بود

همکاری داشتم باهوش و حرفه ای که یک مشکل عجیب داشت.

هر روز عاشق می شد، با هر زنی ، تقریبا با هر زنی که چشم توی چشم می شد، فکر می کرد عاشقش شده و این موضوع تمرکزش را روی کار به خطر انداخته بود.

روزی در بانک بودیم که با دختر تحویلدار دچار این حالت شد. وقتی برگشتیم اداره به من می گفت: یعنی خودش است؟ یعنی او هم به من فکر می کند؟

موضوع ناکوک این بود که دوستم یک همسر زیبا و مهربان و پسرکوچولویی شیرین داشت که قصد نداشت بهشان آسیبی برساند یا از دستشان بدهد.

بالاخره دوستم به بانک زنگ زد و با آن خانم تحویلدار قرار گذاشت. وقتی در کافه روبروی آن زن نشسته بود و سعی می کرد با او حرف بزند، ناگهان عاشق دختر کافه چی شد.

...

بعدها در کارگاههای آموزشیم بارها این سوال از من پرسیده شد که چرا ما در زمان نامناسب و یا مکان نامناسب با این برخوردهای اتفاقی گرفتار می شویم؟ این میل مقاومت ناپذیر که به حرف زدن و آشنا شدن با آن فرد داریم از کجا می آید؟

و من فهمیدم مساله دوست من، تقریبا موضوع فراگیر و پر تکراری در میان انسانها هست.

آن لحظات ناب که فکر می کنیم کسی را پیدا کرده ایم و کششی متقابل ما را به حرف زدن با هم و آشنا شدن وا می دارد، رخ می دهند، عیبی ندارد به سمت آنچه دلمان می خواهد برویم. اما باید به روشنی بفهمیم چه اتفاقی دارد می افتد...

عشق چیز سختی است و هر کس تجربه اش کرده باشد و از این تجربه بیرون افتاده باشد بسیار محتاط می شود، تنها به خاطر حفظ خود در مقابل سختیهای عشق، آن را در پوششهای مختلفی از خودمان دور می کنیم و در برخوردهای اتفاقی، زیبایی یک چهره، طنازی حرکات و یا شیرین سخنی فرد، چیزی را در ما بیدار می کند، عشقی را که از خود دور می کرده ایم؛ گمشده ای از درون خودمان که رهایش کرده بودیم....

هر کس زیاد گرفتار این وضعیت می شود، زیاد گمشده دارد و زندگی عادیش زیاد او را وادار به دور شدن از خود کرده است.

عیبی ندارد که آن زندگی و تحمیلهایش را در اولین فرصت مورد بازبینی قرار بدهیم، به شرطی که به لحاظ روحی آمادگی رها کردن چیزهایی که در واقع روح ما را به اسارت در آورده اند در ما ایجاد شده باشد.....

 

اینها رو توی کتابی خوندم. و امروز برای دومین بار دارم می خونمش...عجیبه...

این که یک نفر برای اولین بار گفت زیادی عاشق شدن عیبی نداره، برام خیلی جالب بود...و اینکه گفت آخرش که

 

باید بدانیم ما چیزی را گم نکرده ایم...همه چیز در درون خودماست کافیست پوششها را برداریم...

تا حالا این کار رو نکرده بودم:

از روی نوشته عاشق شدن،

نوشته وقتی با یکی اکی هستی و دوست داری در کنارش عشق رو تجربه کنی فصل دو رو بخون

اگر با یکی کات کردی ولی هنوز توی نخشی فصل سه رو بخون

اگر یکی باهات کات کرده یا از اول به پالسهای تو واکنش نشون نداده فصل چهار رو بخون

چه قدر به فحش دادن نیاز دارم. هر چی فکر می کنم فحش خوب به نظرم نمی رسه! 

مخصوصا در مورد فصل دو

میگه هتی و لمی همدیگه رو پسندیده بودن برای اینکه به شور عشق برسن به نویسنده این کتاب مراجعه کرده اند و اونم بهشون 

گفته با هم برن بانجی جامپینگ!

هیجان باعث یه هورمونهایی میشه و اونها هم باعث عشق....

شتتتت شتت 

فردا پس فردا قرص عشقم  میاد!

یا کتاب نخونین ....یا هر کتابی نخونین

اگرم خوندین بعدش برای اینکه بشوره ببره بیاین پیش نادر 

بهتون یه چیز خنده دار بگه قضیه رو فراموش کنین کلا

نادر از صبح پیداش نیست...برای روز جمعه یه کم زیادی دیر کرده...فکر کنم بعد کوه، با نامزدش رفته رای بده. حتما واسه هیجانش رفته. اگر پزشکیان رای بیاره که یه آمپول  دوپامینه خودش و لابد باعث عشق  بین نادر و رامش(نامزدش) میشه

شهرداری دعوتش کرده بود برای پسرهای نوجوون حرف بزنه.

یه دکتر ازین پزشک عمومی ها بود که نمی دونم از زور بیکاری یا چی به نمی دونم کدوم طرح شهرداری پیوسته بود و از زور خوش فکری کلاسشون رو  توی کافه ما برگزار کردند....

چه هوای سنگینی توی کافه درست شد. بیست تا پسر کلاس هشتمی

تخته سیاه دم در رو قرض گرفت

مغز انسان رو نقاشی کرد

درباره تستوسترون حرف زد که چه غوغایی راه میاندازه توی بدنها و روح و روان پسرها و چه هیجاناتی نسبت به جنس مخالف ایجاد می کنه و یه سری مدارهای عصبی که با هر تحریک و نگاه و کردن و ....تقویت میشه و اینکه حتما باید این چرخه را قطع کرد و چه ضررهای بدنی و روانی ای داره و ...

و درباره اینکه چی بخورن که تستوسترونها اذیتشون نکنه

ازش پرسیدن تستوسترون باعث میشه بعضیا چشمهاشون مثل آرمیچر در حال چرخیدن باشه ؟

گفت تا حدود زیادی بله

راسته که تستوسترون باعث میشه نزدیکان آدم کپک بزنند و دل آزار بشن و آدمهای دور جذاب بشن برامون؟

یه آهی کشید و گفت آره و نشست سر جاش.

دیگه کلاس ملاس رو بیخیال شدند و هرکدوم یه میلک شیک خوردند و رفتند.

تستوسترون نمی دونم دیگه چه کارها ازش میاد اما جدیدا نادر یه کاربردی توی فلسفه و الاهیات ازش بیرون کشیده

دیروز از یه قرار جدید اومده بود کافه و چشمهاش می درخشید...

بعد سرگرم نوشتن این جمله ها روی تخته سیاه کافه شد:

می دونی خدا هست. بهترین اثباتش درخشش چشمهای عاشقهاست. یه جور عمیقی با شادی به هم خیره میشن...یه نوری ته چشمهاشونه..‌.که خداست.

اونوقت به من نگاهش افتاد و با قلدری ساختگی گفت: 

تصورشم نکن که بفهمی چی میگم!

 

ولی راستش خیلی دلم میخواد اون خدایی که نادر میگه رو ببینم. کاش با دوست جدیدش همین امروز یه قراری توی کافه خودش بزاره...

 

 

قسمت اول رو اینجا ببینین

 

دیروز خیلی خوش گذشت.

نادر با ننه جانش از در اومد تو.معلوم بود که توی راه نادر کلی درباره نامزدش که ولش کرده باهاش درد دل کرده بود. چون وقتی رسیدند پیرزن داشت می گفت: بهتر مادر! به قول معروف کلاغه که ترک باغ ما کنه پونصد تا گردو به نفع ما کنه!

یعنی مادربزرگش دقیق گفتها جداقل پونصد تا کیک و چای  وقهوه مفتی به این دختره داده بود نادر. برداشت روی تخته سیاه دم در هم این بیت وزین رو نوشت نادرخان!

پیرزن خوش بنیه ایه . قدش زیاد بلند نیست ولی همینم چون خم  شده کوتاه تر به نظر میاد. از چشمهاش برق میاد بیرون. یاد اورسولای صد سال تنهایی افتادم که  پیری تیزهوشش کرده بود.

منو که دید هیچی نگفت ولی روی قیافه ام مکث کرد. آماده بودم از زن و زندگیم یا درس و کارم بپرسه ولی فقط گفت: سلام پسرم خسته نباشی.

 

فکر می کردم اول قراره یه چند تا مهموناش بیان و یه بادکنکی تزئیناتی چیزی  بعد پیرزن رو برداره بیاره. اما این طور نشد. از صبح زود ننه جان رفته بود سراغ نادر و به کارش گرفته بود. اول برده خونه خاله ش که به بهونه خونه تکونی می خواست تولد رو بپیچونه، و تا جا داشت از نادر کار کشیده. تعجبم از نادره که چطور قبول کرده و جطور بلد بوده کار کنه و به این ترتیب خاله نادر هم کوتاه اومده و قول داده که تولد رو بیاد.

وقتی نادر و مادربزرگش رسیدند ساعت  دوی بعد از ظهر شده بود. سرکار خانم درخواست فیلم سینمایی کردند، یک عالمه گشتیم بین فیلمهای وزین از مادر حاتمی کیا بگیر تا هازارد و ...آخرش پیرزن نشست پای داستان اسباب بازیهای چهار!

من داشتم کادویی که اوستا نادر  برای تولد گرفته بود را کادو می کردم و نادر و مادربزرگش داستان اسباب بازیهای چهار می دیدند.

یه سکانس فیلم در باره یه چنگال یکبار مصرفه که بچه توی مهد کودک باش کاردستی درست کرده و شده بهترین دوست بچه.

 

 ولی خود چنگالی  اصرار داره که من یاید برم بین آشغالها چون من آشغالم

بعد اون اسباب بازی گاوچرونه وودی میگه که نه! فعلا تو بهترین دوست بچه هستی، تو وظیفه داری یه عالمه خاطره فراموش نشدنی براش درست کنی.تا بزرگ بشه.

اینجای فیلم رو مادربزرگ نادر نگه داشت و گفت: ببین این دختره اسمش چی بود؟ خاطره؟ اونم یه چنگالی ای بوده که تو خودت بهش روح دادی، حالا اون از خواب و خیال پا شده رفته به اون آشغالی ای که باید می رفته! تو هم پاشو برای خودت یه اسباب بازی دیگه دست و پا کن!

صدای قهقهه نادر و کف وخونی که من قاطی کردم با هم توی فضا پیچید.

دوباره زد عقب و تکرار کرد

یه عالمه خاطره فراموش نشدنی براش درست کنی تا بزرگ بشه.

تا بزرگ بشه .

 

بعد اون خانم مدل و آقای نقاش اومدن . و مهمونی تولد ننه جان هم درست بعد از داستان اسباب بازیها شروع شد. هفت هشت تا دختر خاله  دختر دایی و خاله و دایی نادر مهمونای تولد بودند.

آخرش ننه جان نادر رفت بالای سر نقاشه وایساد و گفت

به به اسم این نقاشی چیه؟

پرتره

نه اسم این پرتره چیه؟

نمی دونم...صبح ازل خوبه؟

ننه جان نادر چشمهاش درخشید و گفت 

آره بهش میاد 

صپی ازل و لپ خانم مدل را کشید و رفت دور تر نشست به تماشای تابلو .....

 

بعدنوشت:

حالا این صبح ازل چی بود؟

پشت سر خانم مدل یه دریای آروم بود و زیر پاش یه چمن زار 

توی دور دست ساحل یه چیزی شبیه اسب

و لباسهای تن مدل همه توی باد  به رقص همراه رشته ای از موهاش...